۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه

سینه گنجینه محبت اوست...


دل سراپرده ی محبت اوست

دیده آیینه دار طلعت اوست


من که سر در نیاورم به دو کُون

گردنم زیر بار منت اوست


تو و طوبی و ما و قامت یار

فکر هرکس به قدر همت اوست


گرمن آلوده دامنم چه عجب

همه عالم گواه عصمت اوست


من که باشم در آن حرم که صبا

پرده دار حریم حرمت اوست


بی خیالش مباد منظر چشم

زان که این گوشه جای خلوت اوست


هر گل تو که شد چمن آرای

زائر رنگ و بوی صحبت اوست


ملکت عاشقی و گنج طرب

هرچه دارم ز یمن همت اوست


من و دل گر فدا شدیم چه باک

غرض اندر میان سلامت اوست


فقر ظاهر مبین که حافظ را

سینه گنجینه محبت اوست....

۱۲ نظر:

fa گفت...

چقدر این شهر رو دوست دارممممم

بهاره گفت...

این یکی از محبوبترین غزلیات حافظه پیش من بلوط جانم:)

baloot گفت...

منم خیلی این شعرو دوست دارم. چند روز پیش داشتم فال می گرفتم که این اومد. حافظ هم بعضی وقتا خوب آدمو سورپریز میکنه!

دانه گفت...

سلاام بلووط جوونم

خیلی شعر نازی بود گر چه تا حالا نخونده بودمش

اما به شدت علاقه مند شدم

خاتون گفت...

خیلی پر معنی ست ......

خاتون گفت...

جینی جونم قربونت برم عزیزم ! زیارتها قبول . برای ما هم کاش دعا کنی ... خییییییییییییلی زیاد . کم نه ها!

خاتون گفت...

راستی باید یک سفرنامه بنویسی و خاطرات زیارت همراه با مرتض جون رو بنویسی . یادت نره عزیز دلم . بوس (هزارتا )

خاتون گفت...

عجب نقاشس قشنگی ! دستت درد نکنه بلوط نازم !
چرا نظراتو بستی ؟ بازش کن لطفا...

خاتون گفت...

اصلاحیه : * نقاشی

:*

مهتاب گفت...

سلام بلوط جون . از کامنتهای پر مهرتون ممنونم . خوشا به سعادت جینی جون . انشالله سفر بعدی قسمت شما باشه .
این نقاشی آبرنگتون هم بی نظیر و مملو از احساسه .

خاتون گفت...

چشم شما روشن بلوط جونم .انشاالله قسمت ما و شما بشه.

baloot گفت...

ممنون خاتون جونم. انشاالله :)