دل سراپرده ی محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
من که سر در نیاورم به دو کُون
گردنم زیر بار منت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست
گرمن آلوده دامنم چه عجب
همه عالم گواه عصمت اوست
من که باشم در آن حرم که صبا
پرده دار حریم حرمت اوست
بی خیالش مباد منظر چشم
زان که این گوشه جای خلوت اوست
هر گل تو که شد چمن آرای
زائر رنگ و بوی صحبت اوست
ملکت عاشقی و گنج طرب
هرچه دارم ز یمن همت اوست
من و دل گر فدا شدیم چه باک
غرض اندر میان سلامت اوست
فقر ظاهر مبین که حافظ را
سینه گنجینه محبت اوست....
۱۲ نظر:
چقدر این شهر رو دوست دارممممم
این یکی از محبوبترین غزلیات حافظه پیش من بلوط جانم:)
منم خیلی این شعرو دوست دارم. چند روز پیش داشتم فال می گرفتم که این اومد. حافظ هم بعضی وقتا خوب آدمو سورپریز میکنه!
سلاام بلووط جوونم
خیلی شعر نازی بود گر چه تا حالا نخونده بودمش
اما به شدت علاقه مند شدم
خیلی پر معنی ست ......
جینی جونم قربونت برم عزیزم ! زیارتها قبول . برای ما هم کاش دعا کنی ... خییییییییییییلی زیاد . کم نه ها!
راستی باید یک سفرنامه بنویسی و خاطرات زیارت همراه با مرتض جون رو بنویسی . یادت نره عزیز دلم . بوس (هزارتا )
عجب نقاشس قشنگی ! دستت درد نکنه بلوط نازم !
چرا نظراتو بستی ؟ بازش کن لطفا...
اصلاحیه : * نقاشی
:*
سلام بلوط جون . از کامنتهای پر مهرتون ممنونم . خوشا به سعادت جینی جون . انشالله سفر بعدی قسمت شما باشه .
این نقاشی آبرنگتون هم بی نظیر و مملو از احساسه .
چشم شما روشن بلوط جونم .انشاالله قسمت ما و شما بشه.
ممنون خاتون جونم. انشاالله :)
ارسال یک نظر