۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

معجون زندگی

یک سفر....
دیدار با دوستان و اقوام....
شرکت در عروسی یک دخترعموی خیلی عزیز...
مجموعه یک سری اتفاقات مثبت و روحیه بخش...
این چند روز واقعا غنیمت بود.
فقط حیف که در آخر، با فوت پدر جاری عزیز مصادف شد...
همیشه غم و شادی در کنار هم اند....
نه همیشه میشه شاد بود و نه همیشه غمگین....
زندگی واقعا معجون پیچیده ایست!

۸ نظر:

پرنیان گفت...

وقتی شاد هستی آرام بخند تا غم بیدار نشود
وقتی هم غمگینی آرام گریه کن تا شادی ناامید نشود
حکایت این روزهای شماست و خیلی روزای خیلیای دیگه.

Unknown گفت...

شادیت روزافزون باد دوست مهربانم :*

چقدر پرنیان قشنگ نوشته

Fa گفت...

خیلی دلم میخواست ببینمت

ایشالا همیشه به شادی و خوشی ...

ایضا پرنیان قشنگ نوشته

baloot گفت...

ممنونم دوستاي گلم...منم دوست داشتم مي ديدمتون...انشاالله سفرهاي بعدي :)
پرنيان جون ممنون از كامنت زيبايت :)

bahareh گفت...

خوشحالم که بهت خیلی خوش گذشته دوست جونم... و متاسفم بخاطر فوت پدر جاریت... واقعا آدم در عجب می مونه از این نزدیکی شادی و غمها به هم:(
امیدوارم غم آخرتون باشه دوستم.

خاتون گفت...

واقعأ که چه روزهای خوبی بود ، مخصوصأ اون شب . یادت هست ؟
برای جاری عزیزت آرزوی صبر می کنیم .

خاتون گفت...

لطفأبه جینی عزیزم بگو یه فکری برای این کامنت دونیش بکنه ! ما پیر و پاتال ها اعصاب نداریم !

baloot گفت...

راست ميگين خاتون جون كامنت گذاشتن تو وبلاگ جيني سخته...نمي دونم چرا به فكر نيست!...آره خاطره اون شب...يادش به خير!