۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه

بازي روزگار...

ديشب مجلس ترحيم پدر جاري جان بود... طفلكي....
من هميشه توي مجالس ترحيم گريه ام ميگيره...حالا چه برسه به اينكه طرف آشنا و نزديك هم باشه.... اشكهاي جاري رو كه ديدم نتونستم خودمو كنترل كنم.... و بعد هم چشمم افتاد به عكس مرحوم آقاي دكتر و اشكم سرازير شد. يادم افتاد به وقتي كه هشت ماه پيش سالم و سرحال توي عروسي دخترشون شركت كرده بودند ، پيش از عيد نوروز اومدند خونه مون...اونوقت حالا تبديل شدن به يه قاب عكس.....با اينكه آشناييمون با ايشون بعد از عروسي جاري بود ولي به هر حال ديگه آشنا شده بوديم... چندين بار رفت و آمد كرده بوديم... اين روضه خوني هم كه آورده بودند دائم با حرفاش داغ دل آدمو تازه ميكرد...من كه غريبه بودم نمي تونستم بشنوم چه برسه به طفلكي صاحب عزاها كه همگي جوون و و كم سن و سال هم بودن... دائم مي گفت بابا چقدر جات خاليه توي خونه...بابا دلم برات يه ذره شده...بابا چرا ما رو گذاشتي و رفتي...و خيلي حرفاي ديگه كه دل آدمو خون مي كرد... اي كاش داداش كوچيكه جاري به حرفاي روضه خوان گوش نداده باشه...همش فكر اونو مي كردم...آخه 11 سال بيشتر نداره.
مي بخشين اين پستم اينجوري غمگنانه شد....

۴ نظر:

نینا گفت...

ای وای. خدا رحمتشون کنه. تسلیت میگم :(((
طفلکییی؟ فقط 11 سال؟

ابومرتضی ابن مرتضی گفت...

این روضه خوان های مسجدی را نمیشه کاریشون کرد. فقط اگر بسپرنشون به من ...

Unknown گفت...

:( ....

بهاره گفت...

چقدر غمگینانه:( امیدوارم دیگه همچین اتفاق ناگواری برای هیچکدوم از نزدیکان و اقوامتون پیش نیاد دوست جونم:(
این حرفایی که اون روضه خونه می گفته دل منم سوزوند دیگه چه برسه به صاحبان عزا:(